خرید بک لینک
سال های 1353-54 بود که برای اولین بار برای زیارت به همراه خانواده به مشهد رفتم . شب به مسافر خانه رسیدیم و شب رادر انجا به استراحت گذراندیم و صبح زود تنها و بدون همراه بودن پدر ومادرجهت زیارت از مسافرخانه خارج شدم . در ان لحظه فقط و فقط یادم هست که جلوی درب مسافرخانه یک چرخ دستی شیر فروشی بود برای شیرخوردن مسافران در آن محل .یادم هنوز هست که در اطراف حرم بازار سر پوشیده بود و من به راه خودم ادامه دادم که به حرم برسم .( این را نگفته آنقدر کم سن بودم که به مشده بعنوان یک امام زاده نگاه میکردم و میگفتم برم امامزاده زیارت . )که گم شدم و نمی دانستم که کجا برم و از چند کوچه وخیابان گذشتم و از مسیر مسافرخانه دور شده بودم .در اینموقع ترسیدم واز ترس گریه میکردم . ورفتم یک جایی که یک شیخ داشت قرآن میخواند و من رفتم پیشش و گفتم گم شدم او مرا کنار خود نشاد و پس از تمام شدن قرآنش دست من را گرفت واز کنارجایی برد که مردم زیادی آنجا بودن. من نمی دانستم که آنجا کجاست .ان مرد مرا به دفتر گم شدگان حرم برده بود تا از طریق بلندگوی حرم اعلام کنن. در این مدت را نگفتم که آن افرادی با ما از روستا به مشهد آمده بودند هم خیلی ناراحت بودند و هریک مطلبی را عنوان میکردد. بعضی میگفتند که او را بردن و میکشن . بعضی چیز ه دیگری . خلاصه روز اول مشهد برای خانواده ما روز تلخ و ناراحت کنند های شده بود .

من در کنار درب سالن اتاق گم شدگان نشسته بودم که یک دفعه پدر را از دور دیدم که دارد توی صحن دنبال من میگردد. من از روی صندلی بلند شدم و به دو به طرف پدرم رفتم و اورا صدا زدم و پدرم مرا در آغوش گرفت . به مسافرخانه برد. این بود خاطره اولین مسافرت من به خارج از روستا و مشهد مقدس .

برچسب: نویسنده: هستی حسینی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 20:16

صفحه بندی